عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

چهارشنبه سوری

سلام به همه ی عزیزای دل خودم چهار شنبه ی همه مبارک ما هم دیرروز بعد از ظهر ساعت 4:30 حرکت کردیم و اومدیم تبریز.  البته یهویی شد اومدن ما. قرار بود چهارشنبه شب بیایم. ولی چون  مامان جون اینا داشتن میرفتن مشهد واسه همین دیگه ما هم زودتر اومدیم. دیشب هم خونه ی مامان جون بودیم و حسابی خوش گذروندیم. همه جور ترقه و آتیش بازی کردیم. عسل هم که همش عشق میکرد.  وای که ذوقی داشت و خوشحال بود.  چون بیرون بودیم نشد که از عسل جونم عکس بگیرم.  امروز هم مامان جون اینا ساعت 11 رفتن مشهد و بعد اینکه اونارو بدرقه کردیم اومدیم خونه ی مامانی و تحویل سال رو اینجا میمونیم. و فرداش هم میریم میاندوآب. بازم...
28 اسفند 1392

گروه سرود

عسل جونم که چند روز پیش توی مهدشون جشن داشتن. عسل نفسم تو گروه سرود کلاسشون عضو بود. فداش بشم من.  همش تو خونه شعرشو تمرین میکرد و میگفت.: کلاس رز یک تقدیم میکند. این کیک جشن شون               اینم گروه سرود عسل جونم                            نگاش کنین تو رو خدا چقدر معصوم وایساده.  فداش بشم من. دختر گلم انشاالله که همیشه موفق باشی نفسم. ...
25 اسفند 1392

ساندویچ من

سلام به همه ی دوستای نازم داریم روزهای آخر سال رو میگذرونیم و به سال نو نزدیک میشیم. امیدوارم که همیشه لباتون پر از خنده و شادی باشه و  دلهاتون خالی از کینه و غم باشه. این روزا سرم خیلی شلوغه و کمتر پیش دخمل نازمم. ولی خب دیگه کاریش هم نمیشه کرد. از فردا هم مهد عسل جونم تعطیل شده و عسل خانوم فعلا مهد نمیره خونه تکونیمونم تموم شد به امید خدا. این روزا عسل خانوم عاشق ساندویچ کالباس شده و روزی حداقل یدونه نوش جان میکنه. بعضی وقتا هم دوتا.  البته برای عصرونش. قبلا براش همیشه مرغ کباب میکردم یا با گوشت چرخ کرده براش قلقلی درست میکردم.  ولی این روزا چون وقت نمی کنم عسل هم به ساندیچ رو آورده. الانم داره ...
25 اسفند 1392

هر روز عاشقت می شوم

به هر کسی که می رسی می گوید:   آدم فقط یک بار  عاشق  می شود...   دروغ است ...   تو باور نکن...   مثلا خود من هر روز دوباره عاشقت می شوم ...                           عاشقتم عسل گلم          همیشه و تا آخرین نفسم کنارت میمونم دختر نازم                            ...
24 اسفند 1392

شیطنت های عسلی

سلام به همه ی عزیزانی که الان دارن وبلاگ ما رو میخونن . پ امروز با باکمک بابا داریم پذیرایی رو تمیز می کنیم تا دیگه خونه تکونیمون تموم بشه. ولی از شانس بد من آبمون قطع شده و کارمون هم نیمه تموم مونده. البته تا شب وقت داریم هنوز ولی دوست داشتم تا ظهر همه چی تموم بشه دیگه حالا این وسط عسل هر کاری که دلش میخواد انجام میده دیگه .   آهنگ میزنه و واسه خودش با صدای خیلی خیلی بلند میخونه یه میکروفن هم گرفته دستش و بچه کلا جو گیر شده دیگه. واسه خودش میرقصه آهنگ گوش میده         &...
23 اسفند 1392

جشن سال نو در مهد کودک

سلام به همه ی دوستای ناز خودم امروز عسل جونم توی مهدشون جشن گرفته بودن عسل چند روزی بود که همش منتظر امروز بود یعنی روز جشن. امروز هم مثل همه ی روزها خودش ساعت 7:50 دقیقه از خواب بیدار شد   و با یه لبخند ناز و دوست داشتنی اومد بغلم. آخ که چقدر عشقه این دختر.   بخدا سر صبح بهم خیلی خیلی انرژی میده. فدات بشم من دختر نازنینم. نور چشمم.  منم زودی بیدار شدم و یه صبحونه برای عسلم آماده کردم و دختر گلم هم نوش جان کرد. قبل از آماده شدن با عسل یه بار دیگه شعری که قرار بود توی مهد بخونن تمرین کردیم. بعدشم آماده شدیم و موهاشو هم خرگوشی بستم . هوا هم که بارونی بود. پالتو شو هم تنش کردمو شاد و خ...
22 اسفند 1392

و اما اتاق عسل جونم

سلام به همه ی دوستای ناز خودم .   خوبی خدارو شکر؟  ما هم خدارو شکر بهتریم. عسل جونم حالش خیلی خیلی بهتر شده  خدارو شکر.  فداش بشم من بازم شیطنت های کوکانه و شیرینش شروع شده. بازم صدای خنده های دلنشینش توی خونمون پیچیده و همین کاراش به ما عشق میده. فدات بشم من عروسک من. خلاصه بعد از دو روز اتاق عسل جونم تموم شد و به قول خود عسل خیلی شیک شده. تازگیا کلمه ی شیک رو یاد گرفته و از اون واسه هر چیزی استفاده میکنه. مثلا: مامان خیلی شیک میرقصم. مامان خیلی غذا شیک شده.  مامان لباست خیلی شیک هستش. مامان فد...
18 اسفند 1392

تب لعنتی

سلام به همه ی عزیزای دلم. خیلی دلم غصه داره. خیلی خیلی ناراحتم.   بخدا خیلی بغضم گرفته. امروز ساعت 9 که رسیدم خونه دیدم عسل داره از تب میسوزه و تبش انقدر بالا بود که زیر چشماش کبود شده بود.                               فدای چشمات بشم من. زودی حاضر شدیم و رفتیم دکتر . بعدشم یه آمپول زد و الان یکم حالش بهتره.  دیشب براش شیاف یا به قول خودش جیزکرم استفاده کرده بودم ولی جواب نداد. انشاالله که دیگه امشب دخترم راحت می خوابه. الان هم براش یکم میوه خریدیم که داره میخوره. چون ه...
15 اسفند 1392

خونه تکونی

سلام به همه ی دوستای گل خودم     منم بالاخره وقت پیدا کردمو خونه تکونیمو شروع کردم. اولش نمی خواستم خونه تکونی بکنم . چون واقعا خونمون تمیزه ولی چون سال جدید داره میاد منم دلم طاقت نیاورد و گفتم یه دستی به خونه بکشم و فرشامونو بشوریم. خلاصه امروز شروع کردمو و اولشم از اتاق دختر گلم شروع کردم. عسل مامان هم از دیروز مریض شده و تب کرده. الهی بمیرم دخترم دیشب از تب و درد بدنش نتونست بخوابه   ولی بازم خدارو شکر که مریض میشه وزنش پایین نمیاد تازه اشتهاش بیشتر هم میشه.  برای ناهار هم دارم آش میپزم. دختر گلم بخوره و زود ز...
15 اسفند 1392